مامانی جوون وقتی آوردیمت خونه ی مامانی کلی مهمون میومد تا فرشته ی مارو ببینه اما چند روزی که گذشت دیدم بی حال شدی و خیلی کم شیر میخوردی و از اونجایی که رنگ پوستت قرمز بود متوجه ی زردیت نشدیم تا اینکه یه روز زن عمو اومد خونمون و هر کاری کرد تا بیدارت کنه موفق نشد.دقیقا از ساعت 12 ظهر تا 7 عصر خواب بودی و برای شیر بیدار نشدی و نگرانیمون اوج گرفت.فرداش برای آزمایش تیروئید رفتیم مرکز بهداشت و وقتی سوزن به کف پای نازت وارد شد اصلا حال گریه نداشتی.بردمت پیش رکتر احمد زاده و گفت باید سریعا بستری بشه و من تا خود بیمارستان اشک ریختم از یاد آوری اون روزا قلبم به درد میاد به بدن نازک مثل گلت سرم وصل بود و چقدر دیدین این همه درد تو عذابم داد و از قضا م...